تبليغاتX
زمین سرد
کفشهایم کو؟! ... دم در چیزی نیست. ... لنگه ی کفش من اینجاها بود!.... زیر اندیشه ی این جا کفشی! ....... مادرم شاید اینجا دیشب ... کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق ... که کسی پا نتپاند در آن ... هیچ جایی اثر از کفشم نیست ... نازنین کفش مرا درک کنید ... کفش من کفشی بود کفشستان!.... و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت...  پای غمگین من احساس عجیبی دارد.... شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد. ... شست پایم به شکاف سر کفش، عادت داشت...!.... نبض جیبم امروز... تندتر میزند از قلب خروسی که در اندوه غروب .... کوپن مرغش باطل بشود...  جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق ... که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد، ... «خواب در چشم ترش می شکند.» ... کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود ....سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود ... «یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود».... دوستان! کفش پریشان مرا درک کنید! ... کفش من می فهمید که کجا باید رفت، ....که کجا باید خندید. ... کفش من له می شد گاهی .... زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی .... توی صف های دراز. .... من در کله ی صبح، پی کفشم هستم ... تا کنم پای در آن ... و به جایی بروم .... که به آن «نانوایی» میگویند! ... شاید آنجا بتوان، نان صبحانه ی فرزندان را ... توی صف پیدا کرد ... باید الآن بروم،...اما نه! .... کفش هایم نیست! کفش هایم...کو؟!(کیومرث صابری)
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:42 توسط |


« به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست 

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست

خروش موج با من می کند نجوا

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین بر کنم نیست

امید آن که جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل بر کنم نیست »

.......

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:57 توسط |


مخور صائب فریب زهد از عمامه ی زاهد...که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:42 توسط |


 

«خوارم اگر از خواری، خواهم تو مپنداری        دانم که مرا با گل، یکجا تو نگه داری!

گل را تو به آن گویی، کز عشق معطر شد        آن گل که فقط گل بود، در حادثه پرپر شد!

سودای تو را دارم، من از دل واز جانم            گفتند که پیدا شو، دیدند که پنهانم

گفتند که پیدا کن، خود را و تو را با هم            گفتند که پیدا هست، در هر نفس آدم!

ای راست تو،من پنهان، من در تن و او در جان یک آن نظری کردم،در خود گذری کردم

دیدم که نه در دوری، نزدیک تر از نوری        در راه عبور از تو، من این همه دور از تو

یک عمر نیاندیشم، هیهات، تو در پیشم            چشم است که بینا نیست، در عشق که اینها نیست»

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:40 توسط |


« مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو،

برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام،

 سر هم بند زنم »

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:17 توسط |


یوووهووووووو

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:11 توسط |


 

http://www.asandownload.com/links/archives/4308.php

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:48 توسط |


When someone tells you that you can't do something

(ادامه را ببینید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:54 توسط |


«تو آسمون خونمون خالیه جای رازونیازت
میسوزه قلب زینب از دیدن خاک چادرنمازت
میبارم اشک بی کسی مث ابر بهاری
برای سن زینبم چه زوده خونه داری
گاهی میگه بابا علی خوبه خونه نشینی
اگه بری تو کوچه ها قاتلشو می بینی
صدای گرم فاطمیش به من میده تسلا
یواش یواش دختر تو شده ام ابیها
.....»

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10:54 توسط |


ناله پنداشت كه در سینه ما جا تنگ است

رفت و برگشت سراسیمه كه دنیا تنگ است

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:28 توسط |


او هیچکس را نداشت، ولی نمی خواست قبول کند انسان ممکن است هیچکس را نداشته باشد.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:27 توسط |


تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.

پدر و مادر می ترسیدند، تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند. برای همین هم به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند.

اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد. با نوزاد مهربان بود و اصرار برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر میشد.

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در راپشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچک ترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :‌« داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کمکم داره یادم میره!».

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:15 توسط مهرنوش |


پاک کردم تا توانستم غم از نامردمان
حال من اکنون چنین اینجا جدا از آشیان
باز هم ار غم بود می پاکم و باکم مباد
مرغ تنها یک طرف یک سو تمام ماکیان

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:35 توسط |


دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

بار حمالان به دوش خود کشیدن رنج نیست

زیر بار منب نامرد رفتن مشکل است

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:2 توسط |


یک تمبر پستی رسیدن به هدف  خود را تضمین می کند.

چون می تواند تا زمانی که به هدفش برسد به چیزی بچسبد.

Choosing a goal and sticking to it,changes

EVERYTHING

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:23 توسط |