« به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین بر کنم نیست
امید آن که جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل بر کنم نیست »
.......
«خوارم اگر از خواری، خواهم تو مپنداری دانم که مرا با گل، یکجا تو نگه داری!
گل را تو به آن گویی، کز عشق معطر شد آن گل که فقط گل بود، در حادثه پرپر شد!
سودای تو را دارم، من از دل واز جانم گفتند که پیدا شو، دیدند که پنهانم
گفتند که پیدا کن، خود را و تو را با هم گفتند که پیدا هست، در هر نفس آدم!
ای راست تو،من پنهان، من در تن و او در جان یک آن نظری کردم،در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری، نزدیک تر از نوری در راه عبور از تو، من این همه دور از تو
یک عمر نیاندیشم، هیهات، تو در پیشم چشم است که بینا نیست، در عشق که اینها نیست»
« مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو،
برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام،
سر هم بند زنم »
یوووهووووووو
«تو آسمون خونمون خالیه جای رازونیازت
میسوزه قلب زینب از دیدن خاک چادرنمازت
میبارم اشک بی کسی مث ابر بهاری
برای سن زینبم چه زوده خونه داری
گاهی میگه بابا علی خوبه خونه نشینی
اگه بری تو کوچه ها قاتلشو می بینی
صدای گرم فاطمیش به من میده تسلا
یواش یواش دختر تو شده ام ابیها
.....»
ناله پنداشت كه در سینه ما جا تنگ است
رفت و برگشت سراسیمه كه دنیا تنگ است
او هیچکس را نداشت، ولی نمی خواست قبول کند انسان ممکن است هیچکس را نداشته باشد.
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.
پدر و مادر می ترسیدند، تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند. برای همین هم به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند.
اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد. با نوزاد مهربان بود و اصرار برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر میشد.
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در راپشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچک ترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :« داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کمکم داره یادم میره!».
پاک کردم تا توانستم غم از نامردمان
حال من اکنون چنین اینجا جدا از آشیان
باز هم ار غم بود می پاکم و باکم مباد
مرغ تنها یک طرف یک سو تمام ماکیان
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است
بار حمالان به دوش خود کشیدن رنج نیست
زیر بار منب نامرد رفتن مشکل است
یک تمبر پستی رسیدن به هدف خود را تضمین می کند.
چون می تواند تا زمانی که به هدفش برسد به چیزی بچسبد.

Choosing a goal and sticking to it,changes
EVERYTHING



